حكيم زجاجى
40
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز تو پيشتر آن طلب كردهاند * بزرگان بسى . . . به زور اين كسى را ميسر نشد * كه تا اندراين كين ورا ، سر نشد 155 بگفتم تو را اين سخن چند بار * گرفتم تو را حجت اى نامدار پشيمان شوى زاين جدل بازگرد * بساط . . . بدان پير فاسق براهيم گفت * كه با پير مغزت « 1 » خرد نيست جفت پراكنده مىگويى اى بدنشان * ببرم سرت پيش گردنكشان امير جليلت نگويى كه كيست * وجود بدا . . . 160 سگى ، بدرگى ، فاسقى ، كافرى * پليدى ، نژندى ، نگوناخترى كه شمع دل مصطفى را بكشت * جگرگوشهء مرتضى را بكشت همه اهل بيت ورا خون بريخت * به لب تشنه . . . زنان ورا برده كرد آن پليد * شد آن بيوفا بند بد را كليد حسين على را در آن كارزار * نداد اين بنفرين دون زينهار 165 سرش را فرستاد پيش يزيد * به يزدان كه . . . فرستم به نزديك مختار من * ميان بسته دارم بدين كار من بگو آن عدوى خدا را برو * نهان خود مكن آشكارا برو كه اى فاسق فاجر پرفضول * چرا مىفرستى . . . ز تو مىكنم خون او را طلب * كه چون او نيابى يكى « 2 » در عرب 170 بر اين يك سخن جاى انكار نيست * مرا با امام شما كار نيست مرا كار با توست اى بدنشان * ببرم سرت . . . دريغا كه بر جاى طاو [ و ] س نر * ببرم ز زاغ نكوهيده سر پراكنده كم گوى و برساز كار * بيا تا ز جانت برآرم دمار نماندست عمرت يكى هفته بيش * به افسون مكن . . . 175 . . . * بگفت آنچه بشنيد از آن تيزوير ز اندوه رنگ رخش زرد گشت * فرو خورد اگرچند پردرد گشت بفرمود تا لشكر نامدار * برفتند يكيك . . .
--> ( 1 ) مير مغزت ( 2 ) نيابى مگر در . .